با همه ي بي سر و ساماني ام 

باز به دنبال پريشاني ام

 طاقت فرسودگي‌ ام هيچ نيست

 در پي ويران شدني آني ام

 دلخوش گرماي كسي نيستم 

آمده‌ام تا تو بسوزاني ام

 آمده ام با عطش سالها

 تا تو كمي عشق بنوشاني ام

 ماهي برگشته ز دريا شدم

 تا كه بگيري و بميراني ام

 خوبترين حادثه مي دانمت

خوبترين حادثه مي داني ام ؟

 حرف بزن ابر مرا باز كن 

ديرزماني است كه باراني ام

 حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ي يك صحبت طولاني ام

 ها به كجا مي‌كشيم خوب من؟

ها نكشاني به پشيمانيم

 

محمد علي بهمني

 

ستاره دیده فروبست

 

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا

شراب نور به رگ های شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی

مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

 

سیمین بهبهانی

 

 

نقلی استمراری

دیرگاهی است که در من جاری است

عاشقی نقلی استمراری است

عشق را این غزل حافظ را

می­توان گفت مگر تکراری است؟

به گمان تو و آیینه­ی تو

در من این شیفتگی بیماری است

به یقین من و خشتی چون من

باور آینه­ات زنگاری است

در چنین دغدغه هایی غم ساز

که همه زیر و بمش بیزاری است،

تو و بی­دردی و خودشنگی و من

شوقم این است که دردم کاری است

مادر حوصله­دارم می گفت:

«مرگ یک چهره ی عاشق داری است»

 پیرزن رفت و رها گشت و هنوز

عاشقش در پی خودآزاری است.

 

محمد علی بهمنی

نوبت عاشقی

گفتم آهن دلی کنم چندی             ندهم دل به هیچ دلبندی

وآن که را دیده در دهان تو رفت        هرگزش گوش نشنود پندی

خاصّه ما را که در ازل بودست          با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به در نکنم              سخت تر زین مخواه سوگندی

یکدم آخر حجاب یک­سو نه              تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر           که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می­بود               گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه             تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده ای که از دل و جان       نکند خدمت خداوندی

سعدیا دو ر نیکنامی رفت              نوبت عاشقی است یک چندی

 

 

این روزها

این گونه ام

فرهادواره ای که تیشه ی خود را

                                         گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

این گونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید

یک جنگجو که نجنگید

                           اما ..... شکست خورد

 

نصرت رحمانی

 تولد : ۱۳۰۸ (تهران)

 درگذشت : ۱۳۷۹(رشت)

 

مجموعه اشعار

  • کوچ
  • کویر
  • میعاد در لجن
  • ترمه
  • حریق باد
  • درو
  • شمشیر معشوقه قلم
  • پیاله دور دگر زد
  • در جنگ باد

 

مردن تدریجی

مردن تدریجی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه­ی چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افگندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه­ی شيرين و به خوابش کردم
دل که خونابه­ی غم بود و جگر گوشه­ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

فرخی یزدی

من زنده بودمـ اما:انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها،تنها به جرم این که

اوسر سپرده می خواست ،من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر ، وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید ،من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 محمدعلی بهمنی

 

آب طلب نکرده

 

از باغ می برند  چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند

 

( فاضل نظری ) از دفتر گریه های امپراتور

از تهی سرشار


جویبار لحظه ها جاری است

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب وندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی

را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای ، امّا با که باید گفت این؟

من دوستی دارم

که به دشمن باید از او التجا بردن.

مهدی اخوان ثالث ( م.امید ) ۱۳۶۹-۱۳۰۶

قاصدک

 

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی امّا، امّا                                    

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

 

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديّار و دياری ، باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو ، دروغ

که فريبی تو ، فريب

قاصدک، هان ، ولی ...آخر ... اي وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ...

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ؟

 در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

 

 مهدی اخوان ثالث ( م. امید ) ۱۳۰۶ ـ ۱۳۶۹

شبانه

مرا

تو

بي سببي

نيستي.

به راستي

صلت كدام قصيده اي

اي غزل؟

ستاره باران جواب كدام سلامي

به آفتاب

از دريچه ی تاريك؟

كلام از نگاه تو شكل مي بندد.

خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!

*

پس پشت مردمكان

فرياد كدم زنداني است

كه آزادي را

به لبان بر آماسيده

گل سرخي پرتاب مي كند؟

ورنه

اين ستاره بازي

حاشا

چيزي بدهكار آفتاب نيست.

 

نگاه از صداي تو ايمن مي شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!

***

و دلت

كبوتر آشتي ست،

در خون تپيده

به بام تلخ.

 

با اين همه

چه بالا

چه بلند

پرواز مي كني!

 

احمد شاملو( الف ـ بامداد )  ۱۳۰۴ ـ ۱۳۷۹

مرگ من

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور 
يا خزاني خالي از فرياد و شور  
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

  

  فروغ فرخزاد  ( 1313- 1345 )

دل دیوانه

 

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

 

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

 

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست

 آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

 

 

دل خانه عشقست خدا را به که گویم

کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

 

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

 

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد

 

حسین پژمان بختیاری( وفات ۱۳۵۳ )

 

گذرگاه تاریخ

از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ،
آدميت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي کنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است..


فريدون مشيري

اخوانیه

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا زدریا جداست

چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

وجود تو چون عین ماهیت است

چرا باز بحث اصالت کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث معلول و علت کنیم

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهدالست

بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

بیا عاشقی را رعایت کنیم

 

قیصر امین پور

می خواهمت

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور