داستان ناتورالیستی
ناتورالیسم ( طبیعتگرایی )
این مکتب در اواخر قرن 19 در اروپا پدید آمد و بنیانگذار آن امیل زولا نویسندهی فرانسوی است .
این مکتب حاصل ناتورالیسم فلسفی است . بر اساس ناتورالیسم فلسفی تمام پدیدههای هستی در محدودهی دانش علمی و تجربی جای میگیرند . افرادی مانند هیپولیت تن این دیدگاه فلسفی را به ادبیّات و هنر هم نسبت دادند و شرایط عصبی ـ روانی را تابعی از علل مادّی میدانند .
پرهیز از تخیّل
امیل زولا در « رمان تجربی » میگوید : یک نویسنده باید با بیطرفی کامل و بدون دخالت احساسات پدیدههای معیّنی را مشخّص کند و از آنها نتایجی قطعی بگیرد و هیچ احساسی نسبت به موصوع مورد آزمایش ( انسان ) نداشته باشد .
اصطلاح رمان تجربی هم برخاسته از همین دیدگاه است یعنی باید شیوههای تجربی و علمی در نوشتن رمان به کارگرفته شود.
بدبینی
بنیانگذاران ناتورالیسم ، که اکثرشان هم روانشناس بودند ، با بررسی رفتارهای انسان ، علیالخصوص بیماران روانی به این نتیجه رسیدند که نیروی غالب در بشر نیروهای ناخوشایند و شر است . داشتن همین دیدگاه سبب میشود که اکثر داستانهای این نویسندگان پر از کلمات رکیک باشد و یا تصاویری را مجسّم میکنند که در رمانهای دیگر به این راحتی بیان نمیشوند . این نویسندگان اساساً زیاد خوشبین نیستند ؛ عبارت معروفی است که میگویند یک نویسندهی رئالیست اگر بخواهد بیلچه را در داستان خود بیاورد میگوید « بیلچه » در حالی که اگر یک ناتورالیست بخواهد آن را بیان کند میگوید « کجبیل کهنهی لعنتی » .و به همین دلیل پایان داستانهای ناتورالیستی معمولاً غمانگیز است .
تجربه
ناتورالیستها اعتقاد دارند که یک نویسنده باید تخیّل را کنار بگذارد و بر اساس تجربه و مشاهده بنویسد .از نظر آنها کار رمان نویس کالبدشکافی زندگی است .امیل زولا می گوید : هدف من بیشتر از هر چیز هدف علمی بود .... من با کمال سادگی همان کاری را که جراح روی اجساد انجام می دهد انجام میدهم . در آثار این نویسندگان برای نخستین بار عشق به عنوان نیازی جسمانی و به منزلهی تجربهای مشروع مطرح میشود .
از نظر نویسندگان ناتورالیست هرچیزی که وجود دارد بخشی از طبیعت است ، از جمله انسان ، پس در حوزه ی علم قرار میگیرد و میتوان علمی با آن رفتار کرد و آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد ؛همانطور که میتوان یک برگ را زیر ذرهبین گذاشت و تشریح کرد رفتار یک انسان را هم میتوان در یک داستان دقیقاً مورد تجزیه و تحلیل قرار داد .از نظر آنها رذیلت و فضیلت محصولاتی هستند مثل کات کبود و قند .
شخصیّت
شخصیتهای این داستانها طبقهی متوسّط یا کارگرانی هستند که شدیداً تحت تأثیر غرایز جنسی یا ترس و گرسنگیاند.
این نویسندگان معمولاً افرادی را برای داستان های خود برمیگزینند که از خود انگیزهی حیوانی قوی تری چون حرص و شهوت جنسی و خوی حیوانی بروز میدهند .
جبرگرایی
امیل زولا میگوید : « دنیای بشری تابع همان جبری است که بر سایر موجودات حاکم است .» این جبرگرایی تحت تأثیر فرضیهی تکامل داروین (1888-1809 ) پدید آمد .در اکثر داستانها که در فضایی تیره و تار توصیف میشوند شخصیتها گرفتار سرنوشتی محتوم هستند که هیچ راه تغییر و فراری برای آنها وجود ندارد ؛انسانها به ناچار تحت تسلّط نیروهای خارجی ( جامعه و طبیعت ) و درونی ( توارث و ضمیر ناخودآگاه ) هستند و هرگز نمیتوانند خود را برهانند .
ماجراهایی که نویسندگان ناتورالیست برای داستانهای خود برمیگزینند ماجراهایی واقعی و بعضاً استثنایی هستند .
از دیگر ویژگی های این داستانها توجّه بیش از حد به توصیف جزئیات صحنه ها و حوادث است .
« صادق چوبک » از جمله داستاننویسانی است که در بیشتر داستانهایش به ناتورالیسم نزدیگ است هرچند در بعضی رمانهایش ( تنگسیر ) کاملاً دیدی رئالیستی و آرمانگرایانه دارد از همین رو بعضی ( دکتر قهرمان شیری در کتاب مکتبهای داستاننویسی در ایران ) داستانهای او را ناتورئالیسم مینامند .
در این جا داستان بسیار کوتاه قفس اثر صادق چوبک را میخوانیم که دقیقاً میتوان ویژگیهای داستان ناتورالیست را در آن ببینم ؛ ویژگیهایی مثل : یأس و ناامیدی ، نفرت ، جبر ، دنیای تیره و تباه ، توصیفات دقیق و جزیی ، بدبینی و .... .
قفس
قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و كلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و كاكلی و دمكل و پاكوتاه و جوجههای لندوك مافنگی، كنار پیادهرو، لب جوی یخ بستهای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشك و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.
لبجو، نزدیك قفس ، گودالی بود پر از خون دلمه شدهی یخبسته كه پرمرغ و شلغم گندیده و تهسیگار و كله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
كف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاك و كاه و پوست ارزن، قاتی فضلهها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانههای بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تك میزدند و كاكل هم را میكندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنهشان بود. همه با هم بیگانه بودند. همهجا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
آنهایی كه پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم میشدند، خواه ناخواه تكشان توی فضلههای كف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی كه حتی جا نبود تكشان به فضلههای ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیوارهی قفس تك میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تك غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشمآلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میكرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناك نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها كمك نمیكرد.
تو هم میلولیدند و تو فضلهی خودشان تك میزدند و از كاسهی شكستهی كنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میكردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مینگریستند و حنجرههای نرم و نازكشان را تكان میدادند.
در آندم كه چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بیتكلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یك محكومیت دستهجمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان میپلكیدند.
به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاهسوخته و رگ درآمده و چركین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به كند و كو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بیاعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار كرد. همقفسان بوی مرگآلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان میچرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن میلرزاند. دست همهجا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میكرد تا سرانجام بیخ بال جوجهی ریقونهای چسبید و آن را از آن میان بلند كرد.
اما هنوز دست و جوجهای كه در آن تقلا و جیكجیك میكرد و پروبال میزد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود كه دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بیاعتنا و بیمهر، بربر نگاه میكردند و با چنگال، خودشان را میخاراندند.
پای قفس ، در بیرون كاردی تیز و كهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس میدیدند. قدقد میكردند و دیوارهی قفس را تك میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمیداد. آنها كنجكاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه میكردند. اما چاره نبود. این بود كه بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
هماندم خروس سرخروی پر زرق و برقی، تك خود را توی فضلهها شیار كرد و سپس آن را بلند كرد و بر كاكل شق و رق مرغ زیرهای پاكوتاهی كوفت. در دم مرغك خوابید و خروس به چابكی سوارش شد. مرغ تو سریخورده و زبون تو فضلهها خوابید و پا شد. خودش را تكان داد و پر و بالش را پف و پر باد كرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لك رفت و كمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.
قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندك زد و بیمخورده، تخم دلمه بیپوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاهسوختهی رگ درآمدهی چركین شوم پینه بستهای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را مینگریستند.
از مجموعهی انترى كه لوطیش مرده بود، چاپ ششم، ۱۳۵۵