مردن تدریجی
مردن تدریجی
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانهی چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افگندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانهی شيرين و به خوابش کردم
دل که خونابهی غم بود و جگر گوشهی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
فرخی یزدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۳۱ ساعت توسط حسین صرفی
|