امروز چلچله ی من
نويسنده : فريبا كلهر
ناشر : کویر
سال چاپ :۱۳۷۰
قطع كتاب : رقعي
تعداد صفحه : 259
تعداد كلمه:62000
غیر مصوّر
خلاصه
شهريست به نام «سيب – تمشك» كه رودخانه اي از وسط آن مي گذرد . نيمي از مردم اين شهر پاكيزه اند و نيمي ديگر مردمي كثيف و نامنظم . ماجرا از وقتي آغاز مي شود كه روزي «چلچله » دختر يكي از خانواده هاي شهر بر روي پوست خربزه اي سر مي خورد و پايش مي شكند و مادرش كه زني مرتب و تميز است ، سر به اعتراض بر مي دارد كه تا كي بايد اين بي نظميها در شهر ما ادامه داشته باشد ؛ امروز اين اتفاق براي چلچله من افتاد ، فردا نوبت چلچله شما مي شود و همين جمله يعني «امروز چلچله من فردا چلچله تو» شعاري مي شود كه هر وقت مردم تميز شهر مي خواهند اعتراض كنند آن را به كار مي برند.
شهر دار شهر كه براي مراعات حال شهر نشينان يك طرف صورتش را هميشه تميز مي كند و طرف ديگر را كثيف باقي مي گذارد ، معاوني دارد كه عقل كل شهرداري به حساب مي آيد و هميشه راه هاي نو و جديد جلوي پاي شهردار مي گذارد .
زمين خوردن چلچله سبب مي شود تا مردم تميز جلوي شهرداري بروند و اعتراض كنند. مردم كثيف هم براي اعتراض جلوي شهرداري مي آيند و مي گويند ما ديگر تحمل شنيدن اين همه نصيحت را نداريم . حتماً بايد اين مشكل بر طرف شود. مردم تميز و مردم كثيف هر كدام يك نماينده انتخاب مي كنند نماينده مردم كثيف دوره گردي است كه در كثيفي رودست ندارد و نماينده مردم تميز ، كتاب فروشي است كه لباسهايش از تميزي برق مي زند.
اين چهار نفر يعني نمايندگان مردم ، معاون و شهردار طي جلسه اي تصميم مي گيرند كه مردم كثيف را به آن طرف رودخانه و مردم تميز را به اين طرف رودخانه منتقل كنند. اين تصميم با موافقت مردم اجرا مي شود. تنها يك خانواده به خاطر اين تصميم شهرداري دچار مشكل مي شود آن هم خانواده چلچله است . خانواده چلچله چهار نفرند :پدر و مادر، چلچله و خواهر دو قولويش «پرستو». مادر و چلچله از افراد بسيار تميز شهر هستند و پدر و پرستو از افراد كثيف؛ ناگزير پدر و پرستو به آن طرف رودخانه مي روند و مادر و چلچله تنها مي شوند.
شهردار براي جلوگيري از رفت و آمد مردم به اين طرف و آن طرف رودخانه بر روي پل دروازه اي مي گذارد و فقط معلم و دكتر مي توانند به آن طرف شهر بروند و برگردند زيرا اين شهر تنها همين معلم و دكتر را دارد؛ البته سرويس بچه هاي دبيرستان هم كه بايد به شهر ديگري بروند حق رفت و آمد روي پل را دارد.
در طرف تميز شهر ، مخترعي هست كه با جدا سازي شهر مخالف است . او كه بيشترين ارتباطش با بچه هاست به چلچله مي گويد بايد چاره اي انديشيد تا مردم كثيف شهر هم تميز شوند و با اين حرف آرزوي داشتن دنيايي تميز را در دل بچه ها زنده مي كند. بچه هاي قسمت تميز شهر در مدرسه تصميم مي گيرند نامه هاي بنويسند و مردم شهر كثيف را آگاه سازند. نامه ها نوشته مي شود و چلچله از شباهت خود با پرستو استفاده مي كند و به آن طرف شهر مي رود ولي به پرستو نمي گويد كه هدف اصلي او از رفتن به شهر كثيف چيست.
چلچله در آنطرف شهر شبانه، نامه ها را در خانه هاي مردم كثيف مي اندازد اما در خانه پدر خود نامه اي نمي گذارد. مردم كثيف شهر با ديدن نامه ها آشوب و سر و صدا به راه مي اندازند و به شهرداري شكايت مي كنند؛ اما چون نويسنده نامه ها مشخص نيست كاري از پيش نمي برند.
پرستو كه در آن طرف شهر خودش را جاي چلچله جا زده است كم كم به دختري تميز و پاكيزه تبديل مي شود و ديگر قصد ندارد كه به آن طرف رود برگردد. چلچله از كار خود يعني نوشتن نامه دست بر نمي دارد و البته اين كار او بي تأثير نيست چرا كه در همين مدتي كه او نامه مي نوشت دو تا از خانواده هاي شهر كثيف به طرف شهر تميز رفتند. شهردار اول مخالف اين كار بود ولي وقتي موافقت هر دو طرف شهر را ديد؛ اجازه داد هر كس مي خواهد از آن طرف شهر به اين طرف بيايد، اما ديگر نمي تواند برگردد .چلچله هيچ وقت نمي توانست تنهايي از آن ور شهر به اين طرف بيايد چون فقط به خانواده ها اجازه داده مي شد.
مخترع بالني اختراع كرده بود كه از دور كنترل مي شد . روز به هوا فرستادن اين بالن كه جشن بزرگي بر پا شده بود مخترع نامه هاي هشدار آميزي را كه بچه هاي تميز براي مردم كثيف نوشته بودند، در بالن ريخت و وقتي كه بالن بر فراز شهر كثيف قرار گرفت، نامه ها را بر سرشان ريخت.
اين كار مخترع سبب مي شود كه او را از شهر تبعيد كنند، اما تا زمان تبعيد چندروزي وقت باقي بود و مخترع در اين چند روز بمبي اختراع مي كند كه مردم كثيف را به تميزي مي كشاند.
سر انجام روز تبعيد مخترع فرا مي رسد . او بالن خودش را به هوا مي فرستد شهردار وقتي بالن را مي بيند از تبعيد مخترع پشيمان مي شود، اما مخترع هنوز نرفته است و اين بالن حامل بمب است كه به طرف ديگر شهر مي رود و مردم كثيف و آلوده را تبديل به آدمهايي تميز و مرتب مي كند.