کفش های عید
اصلاً کفشها چیز دیگری بود وقتی که از خیابانهای شلوغ شب عید به خانه برمیگشتیم اوّل دلم میخواست کفشهایم را پا کنم امّا نمیشد این را وقتی فهمیدم که یک سال نتوانستم شلوار قهوهای راهراهم را بپوشم و مجبور شدم بند کفشهایی را ـ که تازه گره زدنش را یاد گرفته بودم ـ بازکنم بعد از پوشیدن پیراهن و شلوار نو میرفتم سراغ جعبهی مقوایی نیمداری که فقط درِ درست و حسابی داشت و خود جعبه انگار خمیر کاغذ ؛ اصلاً به هیچ دردی نمیخورد حتّی به درد کاردستیهای روزهای مدرسه که صبح موقع رفتن تازه یادم میافتاد که باید کاردستی درست میکردم و بیچاره مادرم با همهی گرفتاریهاش فوراً یک کارد آشپزخانه را میگذاشت روی یک تکّه مقوا و با مداد دور آن خط میکشید و بعد با قیچی درمیآورد ؛ فقط میماند رنگ کردن که با مداد رنگی دوسر آن را رنگ میکردم. خیلی تکراری و خستهکننده بود امّا عجیب بود که هیچ وقت معلّممان از من ایرادی نگرفت .
پدرم گاهی به شوخی میگفت :« حسین کفشهایت را شب بالای سرت پارک کن که بهتر بخوابی. » هر وقت راه میرفتم کفشهایم جیرجیر میکردند و مادرم یکی از دیالوگهای فیلم « سه نخالهی خوششانس » را تکرار میکرد : « تو هم با اون کفشهای جیرجیریت » و به من نگاه میکرد تا لبخند رضایت من را با خندههای مهربان خودش پیوند بزند .
بعد از اعلام تحویل سال نو پدرم تکتک اعضای خانواده را در آغوش میگرفت و اولین عیدی را دشت میکردیم . من و دوتا برادرم که از نوک پا تا فرق سر نو شدهبودیم در حالیکه معمولاً دستهایمان را توی جیبمان میگذاشتیم با یک حس غرور با یک احساس تازگی با کفشهایی که هنوز صدای جیرجیرش توی گوشم هست به طرف پیکان جوانان بنفش بابا میرفتیم تا به عید دیدنی اقوام برویم.